وقتی ترنسها را با شوک الکتریکی درمان میکردند

کارولین را به یک صندلی چوبی در اتاقی تاریک بستند. به بدن او الکترودهایی نصب کرده بودند، در همین وضعیت پشت سر هم به او تصاویری از لباسهای زنانه روی دیوار نمایش داده میشد. همانطور که عکسها از جلوی چشمهای کارولین رد میشدند، یک جریان برق از طریق الکترودها از بدن او عبور میکرد و شوک الکتریکی دردناک به او داده میشد. کارولین به یاد میآورد شدت درد به حدی بود که او نمیتوانست دست خود را بالا بیاورد.
کد خبر :
۷۲۷۷۵
بازدید :
۹۷۳۱
فرادید | در یک روز دلگیر پاییزی در سال ۱۹۶۴، دو پزشک انگلیسی پسری ۱۷ ساله را در تاریکیِ اتاقی بیپنجره، درحالیکه روی بدنش پر از الکترود بود، به یک صندلی چوبی بستند. طی ساعتها «به اصطلاح» درمان، آنها مدام به او برق وصل میکردند و درهمینحال به او تصاویری از لباسهای زنانه نشان میدادند.
در کافهای در سوهو در لندن، کارولین مِرسِر، که حالا ۷۲ سالش است، با لبخندی بر لب به عکسهای یک پسر نگاه میکند. او میگوید: «آن شخص بزرگ شده و رشد کرده است.»

«اما هنوز هم من است.»
کارولین - که ترجیح میدهد نام پسرانهای که پیش از این داشته ذکر نشود - نخستین روزی که فهمید با دیگران تفاوت دارد را به یاد دارد. وقتی ۳ سالش بود با خواهرش بازی میکرد و او را متقاعد میکرد لباسهایش را با او عوض کند. آن دو یونیفرمهای پیشدبستانیشان را با هم عوض میکردند و کارولین با همان لباسها در مقابل مغازه مادرش میایستاد و امیدوار بود دیگران این دختربچه کوچک را ببینند.
کارولین میگوید: «هرگز موضوع لباسها نبودند... چیزی عمیقتر بود. من پسر بودم و نمیخواستم باشم.»
وقتی کارولین در سال ۱۹۷۴ به دنیا آمد، جامعه به هیچ عنوان ترنسها را نمیتوانست بپذیرد. تازه ۲۰ سال بعد بود که در انگلستان و ولز واژه «تغییرجنسیتداده» استفاده شد. کارولینِ کوچک آن زمان که دامن مدرسه خواهرش را به تن میکرد، هیچ واژهای برای توصیف احساسش در اختیار نداشت. اما اکنون او میداند یک دختر ترنس با آشفتگی جنسیتی بوده، زیرا جنسیت بیولوژیکی او با هویت جنسی او همخوانی نداشته است.
«من با این امید به خواب میرفتم که کسی پیدا شود و بتواند عمل پیوند مغزی را اختراع کند تا بتوانم مغز فردی را که با من سازگاری دارد، جای مغز خودم بگذارم.»
بیشتر بخوانید:
انجام ۶ هزار جراحی تغییر جنسیت در ایران
تأثیر فیلمهای کیارستمی بر شخصیت یک ترنس
تمایل مخفیانه کارولین به زندگیکردن به عنوان یک زن، در طول دوران پسر بودن روح او را مثل خوره از بین میبرد. «تنفر از خویشتن به این علت بود که من چیزی احمقانه و غیرمنطقی میخواستم.»
کارولین میگوید او احساس «کثیفبودن» میکرد، زیرا اجتماع افراد تغییر جنسیت داده را افرادی «خطاکار» و «شیطانی» میدید. اگر چنین چیزی خطا و شیطانی بود، پس من هم خطاکار بودم و هم شیطان.
کارولین همانطور که بزرگ میشد، تلاش میکرد نوجوانی عضلانی از خود بسازد. او ورزشهای «مردانه» مانند بوکس و راگبی انجام میداد. اما هرگز نتوانست احساس ناراحتکنندۀ تظاهر به دیگری بودن را در خود از بین ببرد. او افسرده شد و افکار خودکشی به سراغش آمد. او فکر میکرد برای دوستان و خانوادهاش «راحتتر» است بپذیرند او مرده تا اینکه به دیگران بگوید چه احساسی نسبت به جنسیت خود دارد.

سپس در سن ۱۷ سالگی راز خود را با یک کشیش درمیان گذاشت و کشیش به او توصیه کرد به بیمارستان رواندرمانی مراجعه کند. برای او «۵ یا ۶» جلسه درمان در یک بیمارستان در نظر گرفته شد.
کارولین میگوید: «خودم از آنها خواستم؛ میخواستم درمان شوم.»
کارولین را به یک صندلی چوبی در اتاقی تاریک بستند. به بدن او الکترودهایی نصب کرده بودند، در همین وضعیت پشت سر هم به او تصاویری از لباسهای زنانه روی دیوار نمایش داده میشد. همانطور که عکسها از جلوی چشمهای کارولین رد میشدند، یک جریان برق از طریق الکترودها از بدن او عبور میکرد و شوک الکتریکی دردناک به او داده میشد. کارولین به یاد میآورد شدت درد به حدی بود که او نمیتوانست دست خود را بالا بیاورد.

علیرغم عذاب دردناکی که از این طریق به او وارد میشد، پزشکان معقتد بودند اگر این درد با خاطرات او درباره جنسیت گره بخورد، او دیگر از فکر کردن به خود به عنوان یک زن دست بر میدارد. بعد از چند ماه درمان، کارولین درخواست درد بیشتری کرد. اما این تروما به حدی بزرگ بود که هم لرزش جسمی ر. ا. تجربه کرد و هم برای مدت ۴۰ سال همچنان خاطرات آن زمان در ذهنش باقی ماند.
مدافعان درمان ترنسها معتقدند میتوانند به تغییر جنسیت این افراد کمک کرد. روشهای درمان شامل هیپتنوتیزم، جنگیری و ایجاد احساس بیزاری در فرد، مانند وارد کردن شوک الکتریکی به افراد زمانیکه چیزهای مشمئزکننده مانند استفراغ سگ را تماشا میکنند، است. این درمانها تا دهه ۱۹۷۰ میلادی در انگلستان در دسترس بودند. نه بیمارستان انگلستان (اناچاس) و نه دولت انگلستان نمیدانند چند فرد در اثر این درمانها جان خود را از دست دادهاند.
بسیاری از انواع این درمانها هنوز در مورد این افراد در سراسر جهان استفاده میشود؛ این درحالیست که بر اساس مطالعات عملی این نوع درمانها مضر و غیرمؤثر است.

کارولین برای مدتی تصور میکرد این نوع درمان مؤثر بوده است؛ بنابراین بیشتر از هر زمان دیگری مانند «مردها» رفتار میکرد. او معلم ریاضی شد، به سرعت پیشرفت کرد و خیلی زود یکی از معلمان جوان و اصلی مدرسه شد. اما مشکل آشفتگی جنسیتی او درمان نشده بود.
افسردگی او بسیار بدتر شد؛ بطوریکه با به یاد آوردن درمانی که دریافت کرده بود، دچار لرزش جسمی میشد.
کارولین میگوید: «آیا درمان بر بدن من اثر داشت؟ بله. آیا درمان بر ذهن من اثر داشت؟ باید بگویم فقط احساس تنفر من به خودم را بیشتر کرد.» بعد از سالها مبارزه برای کنار آمدن با تمام مسائل و مشکلات آشفتگی جنسی، کارولین بالاخره در سال ۱۹۹۰ تصمیم گرفت برای داشتن اندامی زنانه هورمون مصرف کند.
این تازه شروع پروسهای بود که بسیاری از افراد تغییرجنسیتداده به آن «تبدیلشدن» میگویند؛ وکارولین آن را «سازگار کردن تظاهر جنسی با هویت جنسی» توصیف میکند. کارولین میگوید، شاید این عنوان بسیار دهانپرکن باشد، اما برای «موقعیت من کاملا کاربردی است.»
اگرچه خانواده او «معرکه» بودند؛ اما از تصمیم او حمایت نکردند. «آنها فقط فردی را که دیده بودند دوست داشتند- فردی که کاملاً متفاوت از فردی بود که من به دنبالش بودم.»
کارولین مجبور بود در محیط کار تغییرات بدنی خود، را که در اثر مصرف هورمون زنانه روی میداد، پنهان کند. اما در سال ۱۹۹۴، یک خبرنگار متوجه شد او هورمون مصرف میکند و زندگی شخصی کارولین در تمام نشریات زرد منتشر شد؛ آنها داستان راز معلمی عالیرتبه که هورمون مصرف میکرد را «عامه پسند» میدانستند.
این رویدادها کارولین را مجبور کرد درباره درمان با هورمون تجدیدنظر کند. تابستان بعدی، کارولین پستانهایش را با عمل جراحی برداشت - عملی که معمولاً برای حفظ افراد در مقابل سرطان پستان اتفاق میفتد. به این ترتیب باز هم بین کیستی کارولین و هویت بیولوژیکی او شکاف ایجاد شد. اما بعد از سالهای سخت، کارولین در سالل ۱۹۵۵ بازنشسته شد.
او میگوید: «زندگی اکنون خیلی بهتر است. من دیگر راز تاریک آن سالها را ندارم.»
برخی از اعضای جامعه تغییر جنسیت دادهها میگویند فردی که پیش از آن میشناختند دیگر مرده است. اما برای کارولین، که بیشتر سالهای زندگی را با آن شخص، یعنی پسر کوچولویی که یونیفرم خواهرش را میپوشید، زندگی کرده است؛ او هنوز هم زنده است.

کارولین میگوید: «من هنوز همان فرد با همان تجربهها هستم.»
او هنوز هم تلاش میکند خودش را خوشحال کند. بعد از جلسات درمانی، او آنقدر به دفن عمیقترین تمایلات خود عادت کرد که خوشحال بودن برایش کاری سخت است.
او میگوید: «اگر به من منوی رستوران را نشان دهند و بپرسند چه غذایی را دوست داری من میگویم، نمیدانم.
برخی چنین چیزی را ناراحتکننده میدانند، اما این چیزی است که من پذیرفتهام... من دیگر آنقدرها شور و حال یا احساس ندارم.. چون برای مدت طولانی سرکوب شدهام.»
۰