بشنوید/ غریبه
داستان کوتاه

بشنوید/ غریبه

او از دنیا رفته است و دیگر كسي نيست که با تفنگ دولول از غریبه‌هایي که سرزده در خانه‌اش را می‌زدند، استقبال کند. حالا می‌شود با خیال راحت از دیوار خانه‌اش بالا رفت، از باغچه‌ی کوچکش عکس گرفت، با همسایه‌هایش گفت‌وگو کرد، درباره‌ی زندگی‌اش مستند ساخت، برای روجلد کتاب‌هایش طرحی جدید کشید. سليجر حالا نه ترسناك است و نه غريبه.
کد خبر: ۸۰۸۸
بازدید : ۲۳۹۲
۲۰ دی ۱۳۹۴ - ۱۶:۰۸

(بشنوید) غریبه

او از دنیا رفته است و دیگر كسي نيست که با تفنگ دولول از غریبه‌هایي که سرزده در خانه‌اش را می‌زدند، استقبال کند. حالا می‌شود با خیال راحت از دیوار خانه‌اش بالا رفت، از باغچه‌ی کوچکش عکس گرفت، با همسایه‌هایش گفت‌وگو کرد، درباره‌ی زندگی‌اش مستند ساخت، برای روجلد کتاب‌هایش طرحی جدید کشید. سليجر حالا نه ترسناك است و نه غريبه.
 
نويسنده مرموز "جي.دي.سالينجر" در سال 1919 در يك منطقه آپارتمانی شيك در منهتن نيويورك به دنيا آمد و بزرگ شد. او پسر يك يهودی موفق وارد كننده‌ی پنير و همسر ايرلندي-اسكاتلندی‌اش بود.

در دوران كودكي، جروم جوان را سانی صدا می‌كردند. خانواده آپارتمان زيبايی در خيابان پارك داشتند. پس از مطالعات بی‌قرار در مدرسه ابتدايي، او را به دانشكده نظامی «فورچ والي» فرستادند كه برای مدت كوتاهی در آن‎جا شركت كرد. دوستان او در اين دوره هوش طعنه‌آميز او را به ياد می‌آورند. در 1937 وقتی نوزده ساله بود، پنج ماه را در اروپا گذراند.

از 1937 تا 1938 در كالج اورسينوس و دانشگاه نيويورك مشغول مطالعه بود. عاشق «اونا اونيل» شد و تقريبا هر روز برای او نامه نوشت و بعدها زمانی كه اونيل با چارلز چاپلين كه بسيار از او مسن‎تر بود ازدواج كرد، شوكه شد!
 
در 1939 "سالينجر" در يك كلاس داستان كوتاه نويسی در دانشگاه كلمبيا تحت نظر ويت برنت ـ بنيانگذار و ويراستار مجله‌ی "داستان" - شركت كرد. در جريان جنگ جهانی دوم به پياده نظام فرستاده شد و در ماجرای حمله‌ی نورماندی درگير شد.

همراهان سالينجر از او به عنوان فردی بسيار شجاع و يك قهرمان باهوش ياد می‌كنند. در طول اولين ماه‎های اقامتش در پاريس، سالينجر تصميم به نوشتن داستان گرفت و در همان جا ارنست همينگوی را ملاقات كرد. او هم‌چنين در يكی از خونين‎ترين بخش‎های جنگ در هورتگن والدهم ـ يك جنگ بی‌فايده ـ گرفتار شد و وحشت‎های جنگ را به چشم ديد و بعدها در كتاب هايش نوشت.
 
در داستان تحسين‌شده‌ی او «به ازمه، با عشق و نکبت» او يك سرباز آمريكايی بسيار خسته و رنج‌ديده را تصوير می‌كند كه رابطه‎ای را با يك دختر 13 ساله‌ی بريتانيايی آغاز می‌کند که به او كمك دوباره جرعه‎ای از زندگی را بچشد.

سالينجر بنا بر بيوگرافی نوشته «يان هميلتون» مدتی به دليل فشارهای روانی بستری و تحت درمان بوده است. پس از خدمت در ارتش (1942 تا 1946) خودش را وقف نوشتن كرد. او با ديگر نويسندگان مشتاق پوكر بازی می‌كرد، اما به عنوان يك شخصيت تند مزاج كه هميشه بازی را می‌برد به حساب می‌آمد.

او همينگوی و اشتاين‎بك را نويسندگان درجه دوم می‌دانست اما ملويل را ستايش می‌كرد! در 1945 سالينجر با يك زن فرانسوی به نام "سيلويا" كه پزشك بود ازدواج كرد.

آنها بعدها از هم جدا شدند و سالينجر با "كلاير داگلاس" دختر منتقد هنری انگليسی رابرت لنگتون داگلاس ازدواج كرد. اين ازدواج هم در سال ۱۹۶۷ زمانی كه سالينجر به دنيای شخصی خود پناه برد به طلاق انجاميد.

اولين داستان‎های مهم او در 1945 در در دو مجله منتشر شد و بعد از آن در نيويورکر كه تقريبا همه كارهای بعدی او را منتشر کرد.

در ۱۹۴۸ با «يك روز خوش برای موزماهي»، «سيمور گلس» را كه خودكشی كرد معرفی کرد. اين از اولين ارجاعات به خانواده گلس بود كه داستان‎هايشان بدنه اصلی نوشته‎های سالينجر را تشكيل می‌دادند.

چرخه گلس در مجموعه‎های «فرانی و زوئي» (1961)، «تيرهای سقف را بالاتر بگذاريد، نجاران (1961) و «سيمور: پيشگفتار » (1961) ادامه پيدا كرد. بسياری از داستان ها را «بادی گلس» روايت می‌کند.
 

 داستان ناتمام او در بين سال هاي 41 تا 48 نوشته بود در دو دجلد و در سال 1974 با عنوان داستان «داستان‎های كامل انتخاب نشده از جي.دي.سالينجر» وارد بازار شد. بسياری از آن‌ها بازتاب دوران خدمت "سالينجر" در ارتش بود.

بعدها سالينجر تاثيرات هندو ـ بودايی بر خود پذيرفت. او به يك مريد بسيار دو آتشه‌ی «بشارت‎های سيری راماكريشنا» شد كه در مورد مطالعه تصوف و عرفان هندو بودايی بود که سوامی نيخيلاناندا و جوزف كمپبل آن‎ها را به انگليسی ترجمه کرده بودند.
 
اولين رمان سالينجر، ناطور دشت، به سرعت به عنوان كتاب برگزيده باشگاه كتاب ماه انتخاب شد و تحسين‎های گسترده بين‎المللی را نصيب خود ساخت. هنوز هم ساليانه در حدود 250000 نسخه فروش دارد.

سالينجر از اوایل دهۀ 1960، تقریباً از نوشتن برای انتشار دست کشید و در خانۀ روستایی خودش در نیوهمپشایر از دیدگاه عموم مخفی شد. و تاقبل از مرگ در آن خانه و دور به هرگونه هياهو زندگي كرد. گاهي پيش ميامد كه از آدم هاي كنجكاو با تفنگ شكاري پذيرايي مي كرد. هیچ خبری از او در دست نبود و حتی اجازۀ چاپ عکس از خودش یا مصاحبه را به مطبوعات نمی داد. سلینجر در يكي از معدود مصاحبه هايش در دهه هفتاد اعلام کرد که به صورت روزانه به نوشتن ادامه می دهد و از انتشار صرفاً به عنوان یک "تهاجم وحشتناک به حریمش" پرهیز می کند.

تا پيش از مرگ او در ژانويه 2010 هر از چند گاه شايعاتی پخش می‌شد كه سالينجر رمان ديگری منتشر خواهد كرد يا اين‎كه دارد با استفاده از نام مستعاری شايد مثل «توماس پينچون» كتاب منتشر می‌كند. روزنامه‎ها تصور می‌كردند چون او مصاحبه نمی‌كند چيزی برای پنهان كردن دارد.
 
در اواخر دهه 1980 سالينجر با سومين همسرش "كالين اونيل" ازدواج كرد. سلینجر در 27 ژانویه 2010 و به مرگ طبیعی در محل زندگی خود در شهر کوچک "کورنیش" در نیوهمپشایر درگذشت. بعد از مرگ او درهاي خانه اش به روي همه باز شد. تصاوير جديد و دست نوشته هايي از او منتشر شد.

"چيزی كه من رو ديوونه می‌كنه كتابيه كه وقتی خوندی‌ش، آرزو كنی نويسنده‎اش دوست صميمي‌ت باشه تا هر وقت كه دلت خواست بتونی بهش تلفن كني. هر چند، اين زياد اتفاق نمی‌افته."




ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
نگاه
تازه‌‌ترین عناوین