رفتن و بازآمدن و باز رفتن و بازآمدن و باز رفتن و بازآمدن و باز رفتن و بازآمدن و....

رفتوآمد هر روزه بین محل زندگی و محل تحصیل یا کار سفری است دایرهوار، رفتن و آمدن؛ هر لعابی که صبحدم به روحیهمان بزنیم، لاجرم در ساعت برگشت رنگ میبازد. اتوبوسها و قطارهای شبانه پر است از صورتهای خستهای که غبار غم بر آنها نشسته و نگاهشان پر از ناامیدی است. گویا رهایی از این رفتوآمدهای ملالآور و زمانی که کِش میآید دشوار است.

از یک نظر، رفتوآمدی از این جنس یک مسألۀ هستیشناختی است. وقتی به خودرو یا صندلی قطار محدود باشید، کار چندانی نمیتوانید بکنید. در این ناساعت دشوار، قرار نیست به خانواده یا دوستانتان جوابی بدهید و برای همین مسؤولیتهای خانه یا زحمت بهرهوری از دوشتان برداشته میشود. البته برخی از ما جلوی این اینرسی میایستیم.
حتی آنهایی که مشغول رانندگی هستند نیز میکوشند به محدودیتها تن ندهند. ما تنپوشی از ابزارکهای الکترونیک مختلف میپوشیم به این امید که از زمان و مکان فراتر برویم. با بلوتوثها و ساعتهای هوشمندمان، جواب تماسهای تلفنی را میدهیم و از بطالت درمیآییم، یعنی تلاش میکنیم که در مسابقه یک گام جلوتر باشیم. پسرعمویم که مشاور مالی است میگوید که در طول این سفرهایش، اغلب از طریق یک دوربین کوچک روی داشبورد ماشین با مشتریانش ویدئوچت میکند. آنها هم هرازگاهی دربارۀ نالۀ بوق یک ماشین مجاور یا تصویر مزرعۀ احشامی که در قاب شیشۀ عقب او نشسته است، نظر میدهند.
از این منظر، این رفتوآمدها تجسم یکی از پیمانهای بنیادین آمریکاییاند: وعدۀ تحرّک اجتماعی. شهامت و شهودتان کافی است تا آزادانه خودتان را بالا بکشید و در اطراف دنبال سهم خودتان بگردید. تقریباً هر روز صبح این احساس را دارم که پیوستن به این جماعت سرگردان یعنی تقویت آن دسته از آمریکاییها که هنوز به اسطورۀ هوراشیو الجر باور دارند، کسانی که فکر میکنند از طریق کوشش و زحمت میتوانیم بر ناامیدیهایمان فائق شویم، کسانی که باور دارند مسیر سرنوشت متناظر است با ارادهمان برای تداوم تحرّک. در آزادراه که هستم، بسیار پیش میآید که دو آهنگ پاپ دهۀ ۱۹۸۰ را در گوشم بشنوم.
در این معنا، رفتوآمد فرصتی برای خودفریبی است. در این یک ساعتی که مشغول خودآرایی و انگیزش هستیم، روحیهمان را برای فشارهای کاری روز بالا میبریم. در اولین دهۀ قرن جاری که بیست و چند ساله بودم، در یک آپارتمان چرک در حومۀ شمالی شیکاگو زندگی میکردم و کارآموز یک سناتور فضول بودم که سودای ریاستجمهوری در سر داشت.
البته رفتوآمد سفری است دایرهوار، رفتن و آمدن؛ لذا هر لعابی که صبحدم به روحیهمان بزنیم، لاجرم در ساعت برگشت رنگ میبازد. آن زمانی که این امر هویداتر از همیشه میشود، در اتوبوسها و قطارهای شبانه است: وقتی که نومیدی مسافران همقطارتان میتواند چنان خلقتان را تنگ کند که ناگهان متوجه شوید چند ایستگاه زودتر پیاده شدهاید. ازرا پوند در سال ۱۹۱۳ دربارۀ یک ایستگاه مترو نوشت: «شبح این صورتها در جماعت، مثل گلبرگهایی روی یک شاخۀ خیس سیاهرنگ».
در شیکاگو، رئیسم یک فصل امید و تغییر را پیشبینی میکرد، اما در رفتوآمدهایم کم پیش نمیآمد که علامتهای آن بیهنجاری غالب جامعه را ببینم: عابران پابرهنهای که موعظه میکنند هیچکس را، یا نوجوانانی با نیمتنههای موجدار که بی هیچ ترسی از مجازات، ماریجوانا میکشند. یادم هست یکبار در خط قرمز به سمت ایونستون، یک دسته دانشجوی مست از نورثوسترن ترانههای دیزنی ایام جوانیشان را نعره میزدند: «یک دنیای کاملاً جدید» ۷ و «صبرم برای پادشاه شدن تمام شده است»
این نوع خوشبینی گویا میان جوانان بسیار رایجتر است. برای مایی که در نقطۀ میانسالی قرار گرفتهایم، چنین سفری بیش از آنکه یک مسافرت بر مدار پیشرفت باشد، پیادهروی حول حسرتها و خواستههای معوقمان است. در سن و سال من، امیلی برونته بلندیهای بادگیر۹ را نوشته بود و بودا از هرچه مایملک زمینی بود تبرّی جسته بود، ولی به اسم من چیزی نیست جز یک مُشت آثار منتشرشده و یکسال فاصله تا عضویت هیئتعلمی در یک دانشگاه کوچک منطقۀ میدوست.
به گمانم به همین دلیل است که هروقت دربارۀ رفتوآمدم غرولند میکنم، دوستانم بلافاصله فهرستی از توصیههایی را ردیف میکنند که معلوم نیست به دردی بخورند. آنها مصرّانه دانلود کتابهای صوتی یا پادکستها را پیشنهاد میدهند، یعنی هر چیزی که ذهن را از آروارههای انتقاد از خود دور کند. گویا پیشنهادشان آن است که برای کاهش بار سنگین سفر، باید فراموش کنید کجایید و چرا آنجایید. باید راههای زائل کردن خود را طی کنید.
چنین توصیههایی گویا همجنس محبوبترین فرامین زمانهمان هستند. مُدام به ما گفته میشود که مشغول بمانیم، که زیاد فکر کردن را رها کنیم، مبادا آغوشمان به دورههای طولانی افسردگی و ظهور خُلقهای بد گشوده شود. تحت لِوای مراقبت از خود، تشویق میشویم که با تماشای این سریال تلویزیونی خودمان را خفه کنیم، آن کیک شکلاتی را ببلعیم، از مصرف بیقید «روز تقلب» که بسیار رایج شده است لذت ببریم.
ابتلاء به این توهم زمانی برایم روشنتر از همیشه شد که نهایتاً به دانشگاه رفتم و مشغول درس دادن شدم. آن دانشجویان تقریباً ۱۵ سال از من جوانترند، با این حال اخیراً با لباسهای دوران بچگیام به سالن تدریس وارد شدند. بهویژه کلاههای ماسیمو و سوییشرتهای کلاهدار تامی هیلفیگر که در دهۀ ۱۹۹۰ بسیار محبوب بودند، اکنون میتوانند اعماق نوستالژی را به سبک پروست درون من بیدار کنند.
گویا این عادتهای ذهنیام شبیه لئوپولد بلوم و کلاریسا دالوی است، آن دو نوستالژیباز عبوس که یک کار روتین (رفتن به گلفروشی، گشتوگذار تا ایستگاه پست) برایشان به بُرهۀ تأمل دربارۀ خطاهای حیات خود تبدیل میشد: هوسبازیهای بر باد رفته، پسری که به او بیتوجهی شده، پیامدهای یک اعتیاد خانمانسوز. جای تعجب نیست که از ساعات بطالت رفتوآمدمان، برمیآشوبیم.
این روزها، در ساعت رفتوآمدم، سعی میکنم سادهتر با سرخوردگیهایم کنار بیایم، تا با علاقۀ بیشتری به یاد بیاورم که کجاها بودهام. چون همین را ممکن است از دست بدهیم، در میانۀ تمام آن شبهایی که یکبهیک وقف خویشتنداری میشوند، در تمام آن ساعتهایی که با فکهای باز صرف برنامههای تلویزیونی و پادکستها میشوند.
فیلیپ لارکین، آن سرایندۀ تسلیم، مینویسد: «فکر میکردم که روزگارم ادامه خواهد داشت. این حس که پس از شهر، همیشه دشتها و مزرعههایی خواهند بود». در بازگشت به خانه، جاده طولانی است و در دل ظلمتی که به تدریج شکل میگیرد ردیفی از درختان بیبرگاند که هراسان در افق ارغوانیرنگ قامت راست کردهاند. به مدت نیمساعت، از میان نوارهای چمنزارهای موجدار میگذرم، هیچکس همسفرم نیست، و اغلب بوی تصعیدشدۀ تهماندۀ خاک از پنجره به داخل ماشین میآید که ردپای تابستانی است که فراموش شده است.
پینوشتها:
• این مطلب را برت سوانسون نوشته است و در تاریخ ۱۶ آوریل ۲۰۱۸، با عنوان «on commuting» در وبسایت لسآنجلس ریویو آو بوکز منتشر شده است. وبسایت ترجمان در تاریخ ۱۴ مرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «رفت وآمد فرصتی است برای خودفریبی» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.
•• برت سوانسون (Barrett Swanson) در سالهای ۲۰۱۶ تا ۲۰۱۷ با بورسیۀ هالز ایمرجینگ آرتیست در مؤسسۀ نویسندگی خلاق ویسکانسین کار کرده است.
[۱] Death of a Salesman: شناختهترین نمایشنامهٔ آرتور میلر است که در ۱۹۴۹ منتشر شد و جایزۀ پولیتزر را برای او به ارمغان آورد [ویکیپدیا].
[۲] Horatio Alger: نویسندهای امریکایی که در قرن نوزدهم میلادی زندگی میکرد. شهرت او برای رمانهایی است که در آنها یک جوان فقیر با کار و کوشش به رفاه و آسایش دست مییابد [ویکیپدیا].
[۳] Working for the Weekend
[۴] Workin' for a Livin
[۵] The Secret of My Success
[۶] The West Wing
[۷] A Whole New World
[۸] I Just Can't Wait to Be King
[۹] Wuthering Heights
[۱۰] در دورۀ رژیم غذایی، به روزی گفته میشود که فرد بدون حساب و کتاب، هرچه دلش بخواهد میخورد [مترجم].
[۱۱] commute
[۱۲] دو شخصیت رمان اولیس اثر جیمز جویس.