دربار شاه عباس از نگاه برادران شرلی

دربار شاه عباس از نگاه برادران شرلی

در این مملكت گندم زیاد است و نان ارزان و سایر ماكولات هم به قیمت مناسب است. قسمت غالب ماكول آنها برنج است كه به انواع و اقسام طبخ می‌كنند. گاه‌گاهی پادشاه به لباس مبدل به بازار می‌رود كه ببیند نظم شهر در چه حالت است.

کد خبر : ۹۳۸۹
بازدید : ۲۰۰۱
دربار شاه عباس از نگاه برادران شرلی در این مملكت گندم زیاد است و نان ارزان و سایر ماكولات هم به قیمت مناسب است. قسمت غالب ماكول آنها برنج است كه به انواع و اقسام طبخ می‌كنند. گاه‌گاهی پادشاه به لباس مبدل به بازار می‌رود كه ببیند نظم شهر در چه حالت است.

دو سال قبل از سفر ما به ایران پادشاه روزی در اصفهان به بازار رفته با شیرفروشی صحبت داشته و از او پرسیده بود كه حاكم با مردم چه طور رفتار می‌كند. شیرفروش كه شخص تندخویی بوده، جواب گفته بود كه اگر من در جای او بودم سر این ده دوازده نفر دزدها را كه دائم به سرقت می‌پردازند می‌بریدم و برای شاه می‌فرستادم.

فی‌الواقع از خانه خودمان به مسافت یك سنگ‌انداز دور نرفته به سر ما می‌ریزند و اموال ما را می‌چاپند. حاكم هم هیچ متعرض نمی‌شود و از آنها پول گرفته می‌گذارد كه به همین قسم تعدیات بپردازند.پادشاه چون این را شنید از آن شخص خیلی خوشش آمد و به او گفت، كه فردا صبح به دربار بیایید و از قراول‌های شاه بپرسید كه عباس نام شخص كیست، آنها به شما نشان می‌دهند.شیرفروش قبول كرد.

وقتی پادشاه به دربار مراجعت كرد به قراول‌های خود امر نمود كه اگر شخصی آمد و جویای عباس نام شد، او را پیش من بیاورید.روز بعد آن شخص آمد و از قراول‌ها پرسید كه در اینجا عباس نام شخص كیست، آنها او را به اطاق شاه بردند. وقتی شاه شنید او را به حضور خود احضار كرد. شیرفروش وقتی دید كه شخص روز قبل پادشاه بوده است به زانو افتاده طلب عفو و معذرت نمود.

پادشاه امر برخاستن به او کرد و حكم كرد كه لباس‌های فاخر برای او بیاورند و او را به ریاست پنجاه نفر قرار داده حكم كرد كه اول برود حاكم را بیاورد و بعد از سه روز چون حاكم را آورد، پادشاه امر نمود كه سر او را ببرند.بعد همان شخص را مامور كرد كه برود سر آن 10- 12 نفر دزد را بریده بیاورد و گفت اگر تا هفته دیگر سر آنها را نیاوری سر خودت را خواهم برید ولی او مرخصی گرفته و در مدت چهار روز سر بیست نفر را پیش شاه آورد.

وقتی پادشاه این امر را دید پنجاه نفر دیگر به تبعه او افزود.فی‌الحقیقه این شخص به‌طوری حكمرانی كرد كه مملكت را در عرض یك ماه به منتهای امنیت درآورد. به‌طوری كه شخص می‌توانست با یك چوبدست به هرجایی كه می‌خواهد برود، بدون اینکه طرف تعدی واقع شود. بعد از اندك مدتی پادشاه به قدری از او خوشش آمد كه او را سركرده قراول‌های خود قرار داد. هزار نفر سرباز تحت حكم او قرار داده مامور به حفظ سرحدات نمود.

یك وقتی اتفاق افتاد كه شاه سفر می‌كرد و عادت پادشاه بر این بود كه هیچ‌وقت برای مال‌بنه و غیره به سایرین اجحاف و تعدی نمی‌نمود. هم خود و هم جمیع خدم و حشم او مال و تخت روان از خود داشتند و در اثنای راه پادشاه طی برخورد با تخت روان‌های این حاكم جدید، دید كه تخت وسطی با قالیچه ابریشم گل‌دوزی مستور بود.پرسید كه این تخت مال كیست. یكی جواب داد كه تخت میرزا مصطفی است.

آن شب پادشاه در چادر خود منزل كرد. حاكم جدید قدری دیر وقت به حضور رسید. پادشاه او را پیش خود خوانده گفت كه در اثنای راه به تخت روان‌های تو برخوردم و روپوش یكی از آنها قالیچه گل‌دوزی بود باید او را به من پیشكش‌كنی. حاكم جدید به زانو افتاده از شاه تمنا كرد كه تمام تخت روان‌های دیگر را به شما پیشكش می‌كنم ولی این یكی را به من ببخشید، زیرا كه تمام مایملك من همین است.

پادشاه نهایت متغیر شده و داد او را زنجیر كردند و خود فورا رفت كه آن تخت روان را تماشا كند. معلوم شد كه در میان آن صندوقی بوده است و حكم كرد كه آن را شكسته ببینند در آن میان چه چیزی است. وقتی باز كردند چیزی در میان آن نیافتند جز لباس‌های كهنه شیرفروشی و ظروفی كه در میان آن شیر می‌فروخت.

وقتی پادشاه این را دید به گریه درآمد، زیرا كه بی‌جهت صدمه زیاد به آن شخص زده بود. بعد پرسید كه چرا این اشیا را با این همه مواظبت حفظ كرده‌ای، گفت جهت این است كه الطاف پادشاه بسته به یك تقصیر بسیار جزئی است و ممكن است یك وقتی روزگار من نهایت سخت شود زیراكه جمع كثیری در دربار هستند كه همه به شئون و تقرب من حسد می‌ورزند و این اشیا را نگاه داشته‌ام كه اگر باز به حالت اول برگردم وسیله معاشی داشته باشم. پادشاه داد آن اشیا را سوزاندند و شئون زیاد به او داده، چهار هزار تومان برای او مواجب سالیانه مقرر فرمود كه به پول انگلیسی معادل هشت هزار لیره است.در وقت اقامت ما در ایران این شخص نهایت مقرب بود.

فی‌الحقیقه این شخص بزرگ‌منش و آدم درستی بود و در میان اهل دربار بر همه كس برتری داشت. با سر آنتوان و جمیع آدم‌های او به‌خصوص با من كمال مهربانی را می‌نمود. فی‌الواقع در حق من التفات‌های زیادی كرد.

شاه عباس غالبا اشخاص درجه پست را به این قسم ترقی داده و به مراتب شئون زیاد نائل ساخته است.حالات پادشاه از لباسی كه هر روز می‌پوشد استنباط می‌شود.روزی كه لباس سیاه می‌پوشد عادتا متفكر و خوش‌رفتار است و اگر لباس سفید یا سبز یا زرد یا الوان متشعشع دیگر می‌پوشد، خوشحال و بشاش است. اما روزی كه لباس سرخ بپوشد آن روز تمام اهل دربار متزلزلند، زیرا كه آن روز مسلما كسی را به قتل خواهد رسانید و من این مطلب را مكرر تجربه كرده‌ام.

قوانین این مملكت مانند قوانین عسگریه سخت است. مثلا اگر شخص چیزی را بدزدد كه ده شاهی قیمت داشته باشد او را به حكم حاكم از درخت می‌آویزند و خفه می‌كنند.هر قصبه كوچك و قریه‌ای حاكمی دارد كه قاضی می‌نامند و عادتا پادشاه در هر كجا كه باشد فتوای امور آنجا را خود می‌دهد و همیشه پادشاه با جمع كثیری سوار می‌شود. پانصد- ششصد نفر آدم همراه دارد و اینها در تیراندازی كمال مهارت را دارند.

اگرچه در این اواخر بعضی‌ها نوشته‌اند كه در ایران استعمال اسلحه آتشی معمول نیست، ولی من باید معترف شوم كه در هیچ‌جا لوله تفنگ بهتر از لوله‌های ایران ندیدم و پادشاه در جنب عمارت سلطنتی خود در اصفهان قریب دویست نفر عمله دارد كه مشغول این كار هستند و دائم تفنگ و تیر و كمان و نیزه و شمشیر می‌سازند.

سفرنامه آنتوان شرلی و سر رابرت شرلی؛ ترجمه آوانس؛ به كوشش علی دهباشی، مشخصات نشر: تهران: نگاه، ۱۳۶۲، صص. 79 - 81
۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید