مشکل بزرگ فیلم "قصر شیرین"

Faradeed

احساساتی نشو!

مشکل بزرگ فیلم "قصر شیرین"

از آن تیپ کودکانی که مدت‌ها بود در سینمای ایران خبری از آن‌ها نبود، حتی در درام‎های خانوادگی تلویزیون. انگار این دو بچه نه در خانه‎ای محروم و فقیر، بلکه در شمال شهر تهران بزرگ شده‎اند.
کد خبر: ۶۹۴۰۱
بازدید : ۵۶۶
۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۳:۱۴
احساساتی نشو!
 
محسن آزموده| استفاده از کودکان در آثار سینمایی یا تمرکز بر مسائل و احیانا مصائب آنها، همیشه وجود داشته است. از فیلمسازان بزرگی، چون اینگمار برگمان (فانی و الکساندر)، آندری تارکوفسکی (کودکی ایوان)، تئوآنجلوپولوس (چشم‎اندازی در مه) تا دیگران، به درجات و اشکال مختلف دوربین خود را بر زندگی کودکان زوم و تلاش کرده‎اند وجه یا وجوهی از زندگی آن‌ها و احتمالا مشکلات‎شان را بازتاب دهند. ناتوانی کودکان در دنیای خشن بزرگسالان و گرفتاری ناگزیر آن‌ها در چارچوب شرایط ناخواسته‎ای که توسط آدم بزرگ‎ها ایجاد می‎شود، یکی از اصلی‎ترین موضوعات این فیلم‎هاست.
 
نگاه رمانتیک (و احیانا مدرن، چنان که مطالعات کودک نشان می‎دهد) به کودک و معصوم و بی‎آزار و اصطلاحا «طفلکی» تلقی شدن او، اگرچه از سوی بسیاری از متفکران و روانشناسان مورد نقادی قرار گرفته، اما به هر حال ضعیف بودن جسمانی کودکان و صغیر بودن آن‌ها و گرفتاری ناگزیرشان در چنبره تصمیم‎هایی که بزرگ‎تر‌ها برای آن‌ها می‎گیرند، سبب می‌شود که هرگونه پرداختن به مشکلات آن‌ها و وضعیت ناگوارشان، با احساساتی‎گری (سانتی‎مانتالیسم) همراه باشد. بد هم نیست. هر نوع احساساتی‎گری ناپسند نیست.
 
به هر حال آن‌طور که روانشناسان و استادان اخلاق خاطرنشان شده‎اند، انسانی که به لحاظ اخلاقی متعادل است، در برابر موقعیت‎های مختلف، واکنش احساسی متناسب نشان می‎دهد، جایی می‎خندد، لحظه‎ای گریه می‎کند و زمانی خشمگین می‎شود. آنچه احساساتی‎گری را ناپسند می‎سازد، استفاده نابجا از احساسات و به تعبیر عامیانه «لوس‎بازی» است، به ویژه زمانی که به موضوعی حساس می‎پردازیم که بیش از آنکه نیازمند نشان دادن احساسات باشد، به اندیشه و تامل احتیاج دارد.
 
از نگاه نگارنده، مشکل اصلی فیلم «قصر شیرین» بعد از بیان این مقدمه طولانی، همین «سانتی‎مانتالیسم» افراطی و احساساتی‎گری عامیانه است. مخصوصا که وضعیتی که فیلمساز به تصویر می‎کشد، در این روزگار خشن و بی‎رحم، آن قدر هم که فکر می‎کنیم، به اصطلاح «تراژیک» نیست.
 
جلال، یک راننده کامیون که اتفاقی و سهوی در یک تصادف آدم‎هایی را کشته و چند سال در زندان بوده و حالا که بیرون آمده، بی‎خود و بی‎جهت عصبانی است. شاید هم همیشه عصبانی بوده. اگر این‌طور است، معلوم نیست چرا در نیمه دوم فیلم متحول می‎شود.
 
در هر صورت او همچنان زن با فرهنگی را که همیشه به او سرویس می‎داده دوست دارد، زنی که دانشگاه رفته، رانندگی می‎داند، از پس رتق و فتق امور خودش و بچه‎هایش بر می‌آید و دست آخر هم معلوم نمی‎شود که چرا و چگونه به خاطر مرگ مغزی مرده است!
 
مرد، اما این میان بدون اینکه علتش مشخص شود، رفته با دختر (یا زنی) دقیقا در نقطه عکس ازدواج کرده، دختری که چندان صاحب جمال نیست، سواد درست و حسابی ندارد، وابسته به مرد است و مرد، معلوم نیست چرا و به چه دلیل، مدام توی دهانش می‎زند.
 
آنچه عجیب‎تر است اینکه اصلا چرا این دو زن با چنین مردی ازدواج کرده‎اند، اولی با مرد بی‎فرهنگی که حتی نمی‎داند «روابط عمومی» یعنی چه، و دومی با مردی که نه فقط آه در بساط ندارد، بلکه بداخلاق و تندخو هم هست. مردی که بی‎خود و بی‎جهت به صاحب گلخانه که در روزگار بیچارگی به شیرین، کمک کرده و هنوز هم بچه‎ها را بیشتر از بابای‌شان دوست دارد، سیلی می‎زند و عجیب‎تر آنکه مرد سیلی‎خورده در برابر این برخورد تند و خشن، ساکت می‎ماند.
 
اگر آدم بد و عوضی‎ای است، چطور به راحتی در برابر سیلی مردی که یک دستش کار نمی‎کند، ساکت می‎ماند و اگر هم آدم خوبی است، چرا عزت نفس ندارد و در برابر این قدرناشناسی قهرمان (ضدقهرمان) فیلم، منفعل است؟! همچنین است انفعال حقیرانه پلیسی که رشوه می‎گیرد.

در ابتدای فیلم، جلال را با بازی تکراری حامد بهداد که شباهت کامل به نقشش در سد معبر ساخته محسن قرایی دارد، می‎بینیم که آمده تا ماشین به جامانده از شیرین را بردارد و ببرد، بدون اینکه کاری به کار بچه‎های اکنون بدون مادرشان داشته باشد. پشت ماشین (پاترول قدیمی) وسایل و ابزاری هست که انتظار داریم در طول فیلم، روشن سازند که در گذشته چه اتفاقی افتاده. اما چنین نمی‎شود و بار این رمزگشایی را دیالوگ‎های کلیشه‎ای و لوس بچه‎ها به دوش می‎کشند، با چاشنی موسیقی دل‌گداز!
 
در ادامه دو کودک «معصوم و مظلوم» را می‎بینیم که در چنگال آدم‌بزرگ‎های بی‎فکر گرفتار شده‎اند و تنها فرشته حامی‎شان را از دست داده‎اند، بدون اینکه بدانند. نمایش احساسات‎گری فیلم، بر عهده همین دو کودک، به خصوص خنده‎ها و گریه‎های دختر بچه است. از آن تیپ کودکانی که مدت‌ها بود در سینمای ایران خبری از آن‌ها نبود، حتی در درام‎های خانوادگی تلویزیون. انگار این دو بچه نه در خانه‎ای محروم و فقیر، بلکه در شمال شهر تهران بزرگ شده‎اند.
 
مشکل بزرگ‎تر، اما ناتوانی (ارادی یا غیرارادی) فیلم در نشان دادن علت این بدبختی و روحیه محافظه‎کارانه‎اش در نقادی وضعیت نابسامان اجتماعی است که سبب می‎شود در نهایت پیام فیلم (فیلم از آن سنخ آثاری است که واقعا «پیام» دارد و می‎خواهد پیامی را منتقل کند)، به یک توصیه‎نامه اخلاقی به آدم بزرگ‎ها فروکاسته شود: پدر و مادر‌های عزیز، کمی با بچه‎ها مهربان‎تر باشید، گناه دارند! سفارش مهم‎تر، اما خطاب به خود فیلمساز است: زیادی احساساتی نشو!
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
نگاه