افلاطون و غازچرانی هنرمندان
فیلسوف هنرستیز

افلاطون و غازچرانی هنرمندان

به‌طورکلی افلاطون فکر می‌کرد که شعر و هنر باید از ‏فیلتر بگذرند تا مبادا جوانان را گمراه کنند. خلاصه او معتقد بود که جامعه باید طبقاتی باشد.
کد خبر: ۸۰۸۴۷
بازدید : ۱۰۸۱۶
۰۸ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۱:۲۸
افلاطون و غازچرانی هنرمندان
 
امیر عربلو| افلاطون هم مثل استادش سقراط، فیلسوف بامزه و زرنگی بوده است. اینکه در جوانی بَرده بوده و ‏آزاد شده، توسط دزدان دریایی اسیر شده و بعد او را فروختند یا اینکه اشراف‌زاده بوده، خیلی به مانند چگونگی مرگش ‏مشخص نیست.
 
تقصیر خودش هم بود که ما الان اطلاعات کافی نداریم. او در کتاب‌هایش که بیشتر به شکل مناظره است، ‏معمولاً کمتر از قول خودش حرف می‌زد. گویا حتی «گزنفون»، تاریخ‌نگار مشهور هم با افلاطون پدرکشتگی داشته و یکی ‏دو بار، آن هم گذرا از او بیشتر اسم نبرده است.
 
افلاطون اغلب از زبان سقراط و این و آن می‌نوشت تا بعد‌ها اگر منتقدی به ‏متنش گیر داد، همه تقصیر‌ها را گردن بقیه بیندازد. این‌طور است که واقعاً نمی‌دانیم این حرف‌ها نظر خودش بوده یا استادش ‏سقراط! البته در میهمانی‌هایی که همراه با سقراط می‌رفته است از زبان بقیه هم می‌نوشت و گفت‌و‌گوی آن‌ها را به نوعی ‏مکتوب می‌کرد. اما به هر‌حال او در تاریخ نخستین فیلسوفی بود که کتاب نوشت و نام خود را جاودانه کرد.
 
چند کتاب به ‏نام‌های «لاخس» و «ضیافت» دارد. ولی معروف‌ترین کتابش «جمهور» است که در آن از قول بقیه و در مناظرات‌شان در ‏مورد عدالت، شجاعت، تقلید و ... صحبت می‌کند. افلاطون به چند مسأله اعتقاد داشت. یکی اینکه شاعران و هنرمندان ‏تقلیدکارند و باید از جامعه بیرون پرت شوند!
 
می‌گویند روزی شاعری نزد او رفته بود تا برایش شعر بخواند. افلاطون ‏با آن جثه بزرگ گوش شاعر مورد نظر را گرفت و پیچاند، بعد به او گفت: «پاشو مردک این ادا اطوار‌های لوس چیه که در ‏میاری؟ تو با این تقلیدکاری باید تو سیرک کار کنی. خجالت بکش. شعر که نون و آب نشد.»
 
بعد آن بخت‌برگشته را بیرون ‏انداخت. از سرنوشت شاعر فوق‌الذکر هم اطلاعاتی در دست نیست. به‌طورکلی افلاطون فکر می‌کرد که شعر و هنر باید از ‏فیلتر بگذرند تا مبادا جوانان را گمراه کنند. خلاصه او معتقد بود که جامعه باید طبقاتی باشد. هنرمند‌ها باید بروند غاز ‏بچرانند و فیلسوف‌ها در آن حکومت «شاه» باشند.
 
احتمالاً سودای شاه بودن داشته است، کسی چه می‌داند. او یکی از منتقدان ‏دموکراسی بود. برای دوست‌هایش هم مثالی می‌زد و می‌گفت: «ببینید دوستان من، اگر شما خدایی ناکرده مریض بشید، ‏می‌رید پیش مردم می‌گید من مریضم؟»
 
همه یک‌صدا می‌گفتند: «نه!» بعد ادامه می‌داد: «آفرین به این هوش‌تون. پس برای ‏تشخیص بیماری ملت هم باید برید پیش شاه‌فیلسوف.» بعد به خودش اشاره می‌کرد و ژست می‌گرفت. او معتقد بود که ‏دموکراسی و مراجعه به اکثریت آرای مردم، یعنی حکومت نادان‌ها و اصلا با این‌طور چیز‌ها مخالف بود و نظریه‌های ‏سیاسی می‌داد.
 
حتی افلاطون دو بار از آتن به سیراکوز که نمی‌دانم کجاست و احتمالاً جای دوری بوده است، رفت تا به دو ‏حاکم مستبد آنجا «دیونیسیوس» و «دیون» پند و اندرز حکومتداری بدهد، ولی آن دو گفتند: «ما خودمون بلدیم چیکار کنیم. ‏لازم نکرده تو از اون سر آتن پاشی بیای اینجا به ما درس بدی.
 
تا ندادیم فلکت کنن بدو از این‌جا برو.» افلاطون هم گفت: ‏‏ «اصلاً به من چه. آن‌قدر بزنید تو سر همدیگه تا بمیرید.» بعد فرار کرد و چندتا فحش هم داد که من اینجا از گفتنش معذورم. ‏او برگشت به آتن و در بین فکر‌های چه کار کنم چه کار نکنم، تصمیم به تشکیل آکادمی گرفت. آکادمی درواقع چیزی ابتدایی ‏مثل مدرسه‌های امروز بود. ارسطو هم آنجا درس خواند و شاگرد افلاطون شد.
 
در آکادمی افلاطون درس‌های مختلفی ‏تدریس می‌شد، ولی مهم‌ترین آن‌ها فلسفه بود. نظریه دیگر افلاطون این بود که فرض کنیم نوری از بیرون به دهانه یک غار ‏می‌تابد. اگر ما دَم در غار باشیم، سایه ما روی دیوار‌های غار می‌افتد. این سایه‌ها درواقع چیزی است که ما در واقعیت ‏می‌بینیم. یعنی سایه‌ها زندگی واقعی ما نیستند و این حقیقتی که می‌بینیم فقط شبحی از زندگی واقعی ما است.
 
به‌طورکلی او به ‏زبان عامیانه می‌گفت: «شما نمی‌بینید. من و بقیه فیلسوف‌ها چشم برزخی داریم و می‌تونیم زندگی را ببینیم.» او که از عملی ‏کردن نصیحتش به دیگران راه به جایی نبرده بود، حداقل در نظریه‌اش به اسم «آرمان شهر»، جامعه‌ای را ترسیم کرد که ‏طبقات مختلف فیلسوف‌شاه و سرباز و کشاورز دارد و هنرمندان هم ول معطل بودند!
 
در مورد مرگ افلاطون هم خیلی ‏حرف زده‌اند. مثلا می‌گویند شپش به جانش افتاد یا هنگام نوشتن پشت میزش فوت شد که البته هیچ‌کدام موثق نیست. ‏
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
نگاه
تازه‌‌ترین عناوین