فلسفۀ «بازگشت جاودان»؛ سوالی که شیطان از نیچه پرسید

«زندگی ما با تمام جزییاتش تا ابد تکرار خواهد شد»؛ این ایدۀ عجیب و تکاندهندهای بود که فردریش نیچه (فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم) مطرح کرد. اما آیا او این ایده را به صورت واقعی باور داشت یا صرفا از آن به عنوان یک استعاره استفاده میکرد؟ این مفهوم چه جایگاهی در اندیشۀ او به طور کلی داشت؟ در اینجا دربارۀ این سوالات بحث خواهیم کرد.
فرادید| نیچه در اثر خود در سال 1882 با عنوان «دانش شاد» مینویسد: «چه میشود اگر روزی یا شبی شیطانی به دنبالت بیاید و در تنهاترین تنهاییات به تو بگوید: این زندگی که اکنون آن را میگذرانی و آن را زیستهای، باید آن را دوباره و بیشمار دفعات دیگر زندگی کنی؛ و هیچ چیز جدیدی در آن نخواهد بود، بلکه هر درد، هر شادی، هر فکر و هر چیز دیگری که در این زندگی میگذرانی به تو بازخواهد گشت؛ درست به همان توالی و ترتیبی که بودهاند». این همان ایدهای بود که او آن را «سنگینترین بار» نامید؛ ایدهای که چه آن را به صورت واقعی درنظر بگیریم و چه به صورت استعاری، پیامدهای آن شگفتانگیز و تکاندهنده خواهند بود.
به گزارش فرادید؛ نیچه به عنوان یک زبانشناس و محقق فلسفه پیشاسقراطی با افکار فلاسفه اولیه همچون هراکلیتوس آشنا بود؛ فیلسوفی که خود او یا دستکم پیروانش به امکان تکرار دایرهوار تمام امور اعتقاد داشتند. او همچنین با افسانه سیزیفوس آشنا بود؛ قهرمانی از اسطورههای یونانی که مجبور است یک سنگ بزرگ را به بالای تپهای بلند براند، تنها برای اینکه سنگ دوباره به پایین بیافتد و این چرخه بیپایان تکرار شود.
تا زمان نیچه، در غرب، حداقل به دلیل تأثیر مسیحیت و درک خطی آن از زمان، چنین افکاری از محبوبیت افتاده بودند. با این حال، دیدگاه دایرهای از زمان در شرق همچنان برقرار بود و نیچه از طریق مطالعه آثار آرتور شوپنهاور که متخصص در مذهبهای شرقی بود، با این دیدگاهها آشنا شده بود.
بنابراین، در حالی که نیچه در گنجاندن چنین ایدهای در آثار خود، نوآوری چندانی نداشت، اما مرکزی بودن این مفهوم در تفکر او نیازمند توجه بیشتری است؛ به ویژه زمانی که به آنچه نیچه در یکی از آثار مشهور خود یعنی «چنین گفت زرتشت» میگوید نگاه میکنیم: «اکنون میمیرم و ناپدید میشوم و در یک لحظه هیچ میشوم. ارواح همانقدر فانی هستند که بدنها. اما گرهی که در آن درگیر هستم، تکرار میشود . . . من دوباره میآیم، با همین خورشید، با همین زمین».
آیا این یک ایدۀ «واقعی» بود؟
آیا زندگیهای ما واقعا به طور ابدی تکرار میشوند؟ این سوالی کیهانی است که وقتی برای اولین بار با بازگشت ابدی نیچه روبهرو میشویم، به ذهن میآید. آیا درست است که بگوییم زندگیهای ما به طور بیپایان بدون هیچگونه تغییری از ابتدا تا انتها تکرار میشوند؟ در این دیدگاه، هیچ تغییری، انحرافی یا امکانی برای تغییر وجود ندارد؛ این تناسخ به چیزی بهتر یا بدتر نیست؛ این همان است که بوده و هست. زندگیای که به طور ابدی تکرار میشود، زندگیای است که بدون هیچ تفاوتی از آنچه که قبلاً تجربه کردهایم، دوباره تکرار میشود.
بنابراین نمیتوانیم بگوییم که نیچه در بیان این ایده، اعتقاد خود به یکی از باورهای دینی شرقی را بیان کرده است. به علاوه، در آثار نیچه هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان دهد او ایدۀ «بازگشت ابدی» را به عنوان نظریهای دربارۀ یک واقعیت کیهانی که نشان دهد جهان واقعا چگونه عمل میکند در نظر گرفته باشد. بنابراین به نظر میرسد این ایده برای او بیشتر یک «استعاره» یا «تجربۀ فکری» بوده است که او از آن برای بیان مفهومی در در فلسفۀ خود استفاده کرده است. اما او با بیان این استعارۀ عجیب چه چیزی را میخواست به خوانندگان آثار خود بفهماند؟
تأیید «زندگی»
برای نیچه، تصور اینکه زندگیهای ما دوباره و دوباره تکرار میشوند، راهی برای تایید و پذیرش «خود» و معنای وجود داشتن است. او از اصطلاحی فرانسوی برای توصیف واکنش ایدهآل به ایدۀ بازگشت جاوردان تکرار استفاده میکند: «آمور فاتی» یا «عشق به سرنوشت». بنابراین «بازگشت ابدی» به جای اینکه یک ایدۀ واقعی کیهانی باشد، به یک ایده اخلاقی، احساسی و تأییدکننده زندگی تبدیل میشود.
در واقع نیچه از ما میخواهد که خود را در برابر این سوال قرار دهیم که «اگر بنا باشد که زندگی ما بینهایت بار دیگر تکرار شود، آیا ما از این تکرار راضی خواهیم بود؟» از نظر نیچه پاسخ ما به این سوال نشان خواهد داد که چه نگاهی به زندگی خود داریم. اگر ما از ایدۀ تکرار زندگی ناراضی باشیم، طبق دیدگاه نیچه، یعنی زندگی را شورمندانه و با علاقهای عمیق و جدی نزیستهایم.
نیچه در مجموعهای از یادداشتهای خود تحت عنوان «اراده به قدرت» مینویسد: «اولین سوال اصلاً این نیست که آیا از خودمان راضی هستیم؛ بلکه این است که آیا از چیزی راضی هستیم؟ اگر بپذیریم که باید به هر لحظهای از زندگیمان «آری» بگوییم، آنگاه نه تنها خود را تأیید کردهایم، بلکه تمام هستی را تأیید کردهایم. زیرا هیچچیز به تنهایی وجود ندارد، نه در ما و نه در چیزهای دیگر: و اگر روح ما یکبار و تنها یکبار با شادی به ارتعاش درآمده باشد، آنگاه تمام ابدیت لازم بوده است تا آن یک رویداد را به وقوع برساند».
به تعبیر دیگر، برای نیچه، بازگشت ابدی وسیلهای است که به واسطه آن به تأیید یا رد زندگیهای خود میپردازیم. اگر بتوانیم به عقب نگاه کنیم و همان زندگی را که زیستهایم دوباره بخواهیم و حتی اندوههایمان را به عنوان بهای خوشیهایمان بپذیریم، آنگاه میتوانیم طبق گفته نیچه به پذیرش وضعیت فعلی خود برسیم و زندگیهایمان را نه به عنوان مجموعهای از اپیزودهای جداگانه، بلکه به عنوان یک فرآیند کلی ببینیم؛ فرآیندی که میتوانیم آن را تأیید کنیم. این عمل «تأیید زندگی» یکی از جنبههای اساسی تفکر نیچه است.
برای نیچه، بازگشت ابدی هم «سنگینترین بار» است و هم چیزی که قدرت آزاد کردن ما از آنچه گذشته را دارد. «فلسفه من ایدهای پیروزمندانهای را میآورد. این ایده بزرگ پرورشدهنده است: نژادهایی که نمیتوانند آن را تحمل کنند محکوم به فنا هستند؛ کسانی که آن را بزرگترین منفعت مییابند برای حکومت برگزیده خواهند شد…» بازگشت ابدی، برای نیچه، چیزی جز تأیید زندگی خود نیست.